برايت دعا مي كنم دعا مي كنم كه هيچ گاه چشمهای كهربائی تو را در انحصار قطره های اشك نبينم. و تو برايم دعا كن كه ابر چشمهايم هميشه برای تو ببارد. دعا مي كنم كه لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببينم و تو برايم دعا كن كه هرگز بي تو نخندم دعا مي كنم دستانت كه وسعت آسمان و پاكي دريا و بوي بهار را دارد هميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا كن دستهايم را هيچ گاه در دستي به جز دست تو گره ندهم. من برايت دعا مي كنم كه گلهاي وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند و براي شاپرک هاي باغچه ي خانه ات دعا مي كنم كه بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند. من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي كنم كه هيچ گاه غروب نكند و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدی پس برايم دعا كن ، دعا كن كه خورشيد آسمان زندگيم هيچ گاه غروب نكند 
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 1:46 PM توسط hadis |

همه چیز رو جمع کردم. یکی یکی خنده ها وگریه ها وتنهایی ام را که انگار سالهاست توی این
اتاق زندانی مونده بود...همه را گذاشتم توی چمدانی سیاه ودرش رو محکمتر از همیشه بستم...
آسمون هم انگاری دلش میخواست که من برم. نه ابری نه بارونی...
شعرهارو که خواستم از روی دیوار بکنم یادت افتادم. نه اینکه یادت نبوده باشم،نه. اما ... انگار
آومده بودی که بگی نرو، ومن به خیالت قول دادم که تا همیشه همینجا میمونم......
نمیدونم چراهمیشه فکر میکنم که تورو خواب دیدم. چشمهامو میبندم و توی سیاهی دنبالت
میگردم...
انگاری که... نمیدونم ، یعنی تو هستی؟ شاید هم فرقی نکنه! پس دوباره میخوابم. میخوابم تا
برام شعر بخوانی، بخندی،قصه بگی،تا شایدیک روز از رویای شیرین بودنت بیدار شم...
چشمهامو میبندم وقاصدکی سفیدرو میبینم. از خوشحالی فریاد میزنم قاصدک!!!
میگی: آرزو کن...
ومن آرزو میکنم، آرزو میکنم که تو هیچ وقت نروی...
میگی من هم آرزو کردم.
میگم چی؟
میگی آرزو کردم که هیچ وقت...
چمدان سیاهم را برمیدارم ومیروم اما حالا فقط یک ارزو دارم. ای کاش این را بخوانی.
بخوانی و ببینی که من چقدر دل تنگم...
گفتی عاشق نشو .گفتی عاشقی یه جور جنونه. گفتی زندگی با عشق یعنی درد سر
گفتی همه ادما لایق عشق نیستن .گفتی...گفتی...
اما نگفتی عاشق خودت نشم
با اینکه میدونستم نباید عاشق بشم اما شدم...
با اینکه میدونستم سهمم از زندگی فقط سختی هاشه
با اینکه میدونستم...
نمیدونم اشتباه از من بود یامهربونایی تو که منو ...
حالا تو بگو...
چیز زیادی ازت نمیخوام فقط با من بمون . مثل یه دوست ، دوستی که بهش خیلی نیاز دارم...
شاید اونی نباشم که فکر میکنی . اما ، اما در دوست داشتنم ذره ایی شک نکن...
نمیدونم ...
یعنی داشتن یه دوست، داشتن کسی که دوسش دارم تو این دنیاییه به این بزرگی واسه من خیلی
زیاده؟؟؟ اونم از راه دور...
شاید قسمتم اینکه نباید دلخوش به چیزی یا کسی باشم...
چون خیلی زود از دستش میدم...وهمین دلهره از دست دادنت
همیشه باهامه...
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 2:44 AM توسط hadis |
من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،
در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های
عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن
دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.
ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد
از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛
ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از
من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی...
می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی...
یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود.
روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین
من و تو،...
هر روز به خود می گویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد
+ نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت 6:35 PM توسط hadis |
کودک نجوا کرد: - خدایا با من حرف بزن
مرغ دریایی آواز خواند.کودک نشنید ، سپس فریاد زد: - خدایا با من حرف بزن.
رعد در آسمان پیچید.اما کودک گوش نداد.کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:- خدایا بذار ببینمت.
ستاره ای درخشید ، ولی کودک توجه نکرد.
کودک فریاد زد: خدایا یه معجزه به من نشون بده.
یک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید.
کودک با نا امیدی گریست. - خدایا با من در ارتباط باش.بذار بدونم اینجایی!
بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد، ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/28ساعت 3:24 PM توسط hadis |
در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند∙ (و خداوند اين فکر را پسنديد.)
يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: - خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙
فرشته ديگري گفت: - آن را در زير درياها قرار بده∙
و سومي گفت: - راز زندگي را در کوهها قرار بده∙
ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد
کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز
زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙
در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت: فهميدم کجا. خداي مهربان راز
زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که
براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/28ساعت 0:56 AM توسط hadis |
- متشکرم:
. برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.
. برای همه وقت هایی که به حر ف هایم گوش کردی.
. برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرأت دادی.
. برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.
. برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی.
. برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.
. برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.
. برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.
. برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من هستی.
. برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم".
. برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.
. برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.
. برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.
. برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.
. برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.
. برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.
- به خاطرهمه این ها، هیچ وقت فراموش نکن که:
. همیشه برای گوش دادن به حرف هایت آمادگی دارم.
. همیشه پشتیبانت هستم.
- من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود.
- فقط کافی است چیزی از من بخواهی، بلافاصله از آن تو خواهد شد.
- می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم.
- من کاملاً به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی.
- در دنیا تو از هر چیزی برایم مهمتر هستی.
- همیشه دوستت دارم، چه به زبان بیاورم چه نیاورم.
- همین الان در فکر تو هستم.
- تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری.
- من همیشه برای تو این جا هستم و دلم برایت تنگ است.
- هر وقت که احتیاج به درد و دل داشتی روی من حساب کن.
- تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/26ساعت 2:6 AM توسط hadis |
شيطان عاشق خدا بود ... مي خواست تنها عاشقش باشد ... فرياد زد ... خدا نفهميد ! . . . خدا بزرگ بود ... مي خواست عاشقي کند ... آدم را آفريد! . . . سالها پيش آدم خدا را از ياد برد ... آدم عاشق شيطان شد ! اين وسط خدا تنها ماند ... به همين سادگي!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23ساعت 7:12 PM توسط hadis |
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. و صبوري. كه عكس من در اشك عاشق است. 
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق
هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد.
قطره از دست داد و به آسمان رفت.
و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن.
خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خداقطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد.
اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت.
آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد.
و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 11:17 PM توسط hadis |
- اگه دستم به جدایی برسه ... .
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/19ساعت 3:44 PM توسط hadis |
از دريا پرسيدم: که اين امواج ديوانه ي تو، از کرانه ها چه مي خواهند؟ چرا اينان پريشان و در به در، سر به کرانه هاي از همه جا بي خبر مي زنند؟ دريا ، در مقابل سوالم گريست! امواج هم گريستند... . آنوقت دريا گفت: که طعمه ي عشق، تنها آدم ها نيستند، امواج هم مثل آدم ها از دوري معشوق مي ميرند! و اين امواج هاي زنده هستند، که لاشه ي امواج مرده را، شيون کنان به گورستان سواحل خاموش مي سپارند... .
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09ساعت 1:10 AM توسط hadis |
آنقدر آرزوهايم را به گور بردم که ديگرجائی برای جسدم نمانده... .
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 3:58 PM توسط hadis |
دوستيم؟ خنديدم و گفتم:آره که دوستيم. گفت: تا کی؟! گفتم:دوستی که تا نداره! گفت: تا مرگ! جواب دادم:گفتم که تا نداره! گفت: تا بهشت! گفتم:يه تا بکش از اين سر دنيا تا اون سرش ولی واسه من تا نداره! اون ميخواست دوستيمون تا داشته باشه و هر چی ميگفتم حرف هام رو نمی فهميد و آخرش با تعجب گفت:((مگه ميشه؟!)) بعدشم کمی فکر کرد و ادامه داد که: بيا واسه دوستيمون يه نشونه هم بذاريم! گفتم:تو بذار. گفت:شکلات! تو الان شکلاتت رو بده به من و منم شکلاتم رو ميدم به تو. از اين به بعد هم هر وقت هم رو ديديم يه شکلات تو به من بده و يکی هم من به تو! قبول کردم و هر بار که همديگه رو می ديدیم يه شکلات ميگذاشتم کف دست اون و بعدشم اون شکلاتش رو می داد به من. و زير چشمی به هم نگاه ميکرديم و مفهوم نگاهمون اين بود که: دوستيم؟آره که دوستيم! هر بار من شکلاتم رو باز ميکردم و با لذت تموم می خوردمش. آخ که چه طعمی داشت اين دوستی! و اون با تعجب به من نگاه می کرد و شکلاتش رو ميگذاشت توی يه صندوقچه که همراهش بود! ميگفتم:بخورش. ميگفت:تموم ميشه ميخام تا هميشه بمونه! ميگفتم:چيزی رو که هيچ وقت طعمش رو نچشيدی چه جوری ميتونی واسه هميشه نگهش داری؟! ميگفت:با گذاشتنش توی صندوقچه! آخه اينا نشونه ی دوستی مونن! سال ها گذشت و هر دومون قد کشيديم. يه روز گفت:دارم ميرم سفر اومدم واسه خداحافظی. نگران نباشی ها زود بر ميگردم پيش تو و نشانه های دوستی مون! يه حسی بهم می گفت:اون ديگه بر نميگرده. آخه حتی طعم يکی از نشونه های دوستی مون رو هم نچشيده بود! و رفت و ديگه بر نگشت. اون از اولش هم می خواست بدونه تا کی؟! فکر کردم چه خوب شد که همه شکلات ها رو خوردم و از خودم پرسيدم: راستی اون با کرور کرور شکلات نخورده می خواد چه کار کنه؟! و يادم اومد اين من بودم که هميشه اولين شکلات رو به اون می دادم 
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 3:28 PM توسط hadis |
تنها شده ام بیرحم ها مریم های آروزیم را پرپر کرد،مهلت یک جوانه زدن و نقش بستن یک لبخند را به ما ندادند. تنها شده ام بی هیچ دلیل متهم به بی وفایی شدم متهم به دروغگویی ،دوستانم را یکی پس از دیگری از دست دادم. تنها شده ام دروغ پر رنگ تر از همیشه جلوه می کند ودستانش را به دور گلویم حلقه کرده و می فشاردقصد جانم را دارد. خسته شده ام دورنگی و بی قیدی را در همه می بینم که ریشه دوانده و مرا محصور کرده و جرأت فریاد را از من بی رحمانه دزدیده. خسته شده ام همه کلاغ صفت شده اند عقلشان را زندانی کرده اند و با چشمانشان فکر می کنندو تصمیم می گیرند. خسته شده ام تنهایی و خستگی آرام آرام در من رخنه می کند و سم مهلکش را در جانم می ریزد،مرگ تدریجی به سراغم آمده ،و جسم سردم طاقت این همه..... تلخ شده ام من هم به مانندهمه فکرفرصت دوباره و جبران را درخود زندانی کرده ام وظالمانه ترین راه را برای خودم برگزیده ام راهی که دیگر بازگشتی ندارد و جبران در آن معنی ندارد در واقع پلی پشت سر باقی نمی ماندکه راهی برای.....
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت 11:41 PM توسط hadis |
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب
داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من
هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا
کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من
دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی
افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما
باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد
ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني
من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون
ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم
اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه
.(
عاشقتم تا بينهايت)دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر
داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری
شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت 10:44 PM توسط hadis |
| ||||||